وفا
وفا
صا دق،امين و عادل سه دو ست و رفيق صميمي اند كه سا لها در كنا ر يكد يگر بوده و شب و روز را با هم گذرانده اند تا جا يي كه هيچ چيز پوشيده اي از مسا ئل مختلف زند گي ميا نشا ن وجود ندارد اما هر كد ام براي خودش به نوعي تنها ست و حالا مد تي است تنها يي شا ن را با خلوت پيرمردي تقسيم كرده اند كه به ظا هر از تما م دنيا فقط سا زش را به همراه دارد كه جوابگوي سكوت طولاني و مدت دار اوست و موهاي سفيد و چين و چروك صورتش گواه غم و اندوه بزرگي است كه در وراي اين ظا هر آرام پنها ن مي با شد ولي با اين حا ل خلوت او براي هر رهگذري دلنشين و با صفا ست.
وفا دختري تنها كه بسيا ر اجتما عي بوده واز شيرين زبا ني بهرة كا ملي برده است بر حسب تصا دف در جمع آن سه قرار مي گيرد و آنقدربه آنها نزديك شده كه در حلقة خلوت آنها بعنوان دوست چها رم پذيرفته مي شود.
او در ابراز محبت و شيطنت آنقدر سخا وتمند است كه در اندك زما ن اين رفا قت مورد علا قه جمع قرار گرفته و از اين شوخي جدي گونه كيفور مي شود.حالا هر سه خوشحا ل از وجود وفا هر كدام در تنها يي خويش مرهمي براي تسكين درد پنها ن شده از ديگري را پيدا كرده و بد ش نمي آيد تا زخم خويس را التيا م دهد.
شنيدن درد دلهاي آنها توسط وفا با عث مي شود تا رابطه اي مخفي با هر كدام بوجود آيد غا فل از اينكه خود نمي داند كه با يد كدام را انتخا ب كند، با پيدايش ما جرايي كه تبديل به عشقي سوزان در دل هر كدام شده است، صادق تصميم مي گيرد تا از دوستا نش براي رسيدن به وصا ل كمك طلبد، شبي در خلوت با صفاي پيرمرد در جمع دوستا نش قضيه خود و وفا را مطرح مي كند همگي در شا دي صا دق شريك مي شوند اما اين آغا ز ما جراست.
دوستي صا دق و وفا روز به روز محكم تر مي شود و امين و عا دل با نظا ره به آنها گذ شته را با حسرت مرور مي كنند، فرداي روزي كه صا دق و وفا به نا مزدي هم رضا يت مي دهند امين بد ليل نا تواني در برابر تحمل به بها نه كا ر جمع را به مقصد تهران ترك مي كند.با رفتن امين،عا دل تنها بودن را جور ديگري تجربه مي كند و كم كم تا ثير آن او رابه انزوا و گوشه گيري مي كشا ند.
وفا براي ادامه تحصيل با يد راهي تهرا ن شود صا دق او را به امين مي سپا رد و خود پرستا ري عا دل كه دچا ر افسردگي روحي شده است را به عهده مي گيرد.
پيو ستن مجدد وفا و امين عشق رو به زوال آنها را جا ني تا زه مي بخشد،وضعيت ما لي امين و جا ذبه و گرمي حرفها يش وفا را متقا عد مي كند كه پيشنها د ازدواج با او را بپذ يرد.تلا ش صا دق براي پيدا كردن وفا راه به جا يي نمي برد و حا صلش چيزي نيست جز شنيد ن خبر عروسي امين و وفا.
وضع روحي عا دل بدتر شده است صا دق براي بهبود او امين را پيدا مي كند و از او مي خواهد كه همراه وفا به ديدن عا دل بشتا بند تا شا يد او از اين وضع نجا ت يا بد هر چند كه ديدن وفا برايش بسيا ر تلخ و سخت مي با شد اما به خا طر اثبا ت حرف هميشگي اش و پا يداري رفا قت تن به اين كا ر مي سپا رد.
آمدن امين و وفا و پرستا ري مداوم همراه با محبت او به عا دل مشا جره وفا و امين را روز به روز بيشتركرده تا آنجا كه امين دست از وفا برداشته واز او جدا مي شود.
عا دل خوشحا ل از اين ما جرا كه خود را پيروز مي داند براي وفا اعتراف مي كند كه از ابتدا براي رسيدن به او نقش با زي كرده است.او به همراه وفا جمع به ظا هر دوستا نه را براي هميشه ترك مي كنند.
صا دق و امين به خلوت پيرمرد هميشه تنها پنا ه مي آورند،پيرمرد كه از ابتدا شا هد براندازي بنيا ن رفا قت اين سه نفر تو سط وفا بوده لب به سخن مي گشا يد.
او هم زخم خورده و رنج كشيده زني است به نا م كبوتر،كبوتري كه به قول خودش كبوتر هر با م بود اما كبوتر او نبود.
4 / 8 / 1384 كنگا ن
